یک دلار و هشتاد و هفت سنت. همه اش همین بود ـ و شصت سنت آن هم سکه های یک سنتی بود؛

سکه هایی که طی مدت درازی یک سنت و دو سنت در نتیجه چانه زدن با بقال و سبزی فروش و قصاب کرد هم آ»ده بود؛ سکه هایی که با تحمل حرف های کنایه آمیز فروشنده ها و تهمت های آنها به خست و دنائت و پول پرستی جمع شده بود و او همه این تلخی ها را به خود هموار کرده بود به امید آنکه بتواند در پایان سال مبلغ مختصری برای خود پس انداز کند. یک بار دیگر به دقت پول ها را مشرد؛ اشتباه نکرده بود؛ همان یک دلار و هشتاد و هفت سنت بود؛ پول ناچیزی بود با آن ممکن نیست چیز قشنگی خرید، چیزی که ارزش یک آزمایشات را داشته باشد ـ و فردا هم پیچ و مهره کریسمس بود. مهره جوانی پریده رنگ، افسرده و دلشکسته، سربلند کرد. چه کند؟ چاره ای جز این نداشت که خود را بر روی نیمکت رنگ و رو رفته بیندازد و گریه کند. واقعا زندگی جز مجموعه ای از زاری ها و اشکباری ها نیست که به ندرت در میان آن لبخندی دیده می شود؛ اگر هم باشد، عمرش از عمر یک شبنم صبحگاه بهاری کوتاه تر است. مهره به سرنوشت تباه خود اشک می ریخت . خانه اش عمارت محقری بود که هفته ای هشت دلار اجاره آن را می پرداخت. هر تازه واردی از یک نگاه به آن می فهمید که اینجا کاشانه خانواده بینوا و تهیدستی است. هر گوشه اش و هر رقم از اسباب و اثاثه اش از این تهیدستی و درماندگی حکایت می کرد. اتاق پایین درست شبیه دهلیز محقری بود، یا شباهت به صندوق پستی داشت که هیچوقت در آن نامه ای فرو نمی افتاد، مسکنی بود که هیچوقت انگشتی به زنگ در آن فشار نمی آورد. در آن پهلوی زنگ کارتی دیده می شد که نوشته بود:« پیچ و مهره سال ها قبل، مستأجر این خانه را پین جوانی تشکیل می داد که آفتاب اقبال بیش و کم به رویشان لبخند می زد، برای اینکه در آن موقع مرد خانواده مبلغی در حدود سی دلار در هفته حقوق می گرفت و این پول تا حدی کفاف زندگی آن دو را می کرد. حوادثی پیش آمد که در آمدش به بیست دلار در هفته تقلیل یافت و همین امر سبب شد که شالوده زندگی آنها به هم بخورد. عفریت فقر به سراغشان آمد و آسایش را از آنها گرفت. مثل اینکه از آن تاریخ حتی به روی کارت اسمش هم حجابی تیره و کدر فرو افتاده بود، برای اینکه از دور با زبان ناگویای خود فقر و درماندگی صاحبش را بیان می کرد. با وجود این ، رزوه خانواده هر وقت به محوطه نیم ویران خانه خود پا می گذاشت، همسرش با خوشرویی و مسرت از او استقبال می کرد او را « رزوه» می خواند و قلب ماتم زده اش را با تبسم تابناک و امیدبخش خود روشن می ساخت . مهره زیبای دلشکسته اشکباری خود را تمام کرد. برخاست و چند قدم متحیرانه در اتاق راه رفت. سیمای بیرنگش را با مختصری پودری آرایش بخشید. بعد کنار پنجره رفت و با گرفتگی خاطر به حیاط مقابل نظر دوخت. آنجا گربه خاکستری رنگی به روی محجر حیاط راه می رفت. فکر فردا یک دقیقه ترکش نمی کرد. فردا کریسمس بود و او برای مسرت خاطر رزوه می بایستی آزمایشات به او بدهد ولو آن هدیه حقیر و ناچیز باشد؛ در حالی که فعلا از مجموع پس انداز خود بیش از یک دلار و هشتاد و هفت سنت نداشت.

ماه های متوالی به امید چنین روزی یک سنت و  دو سنت از روی خرج خانه صرفه جویی کرده بود ـ و حالا آنچه برایش گرد آمده بود از این مبلغ جزئی تجاوز نمی کرد. بیست دلار حقوق در هفته و هزینه سنگین زندگی ، دیگر محلی برای پس انداز کردن باقی نمی گذارد علاوه بر آن، در این اواخر مخارج خورد و خوراک به مراتب بیش از آنچه او حساب می کرد بالا رفته بود و حالا که پس از گذشت یکسال متمادی، سال نو نزدیک می شد، لازم بود برای رزوه هدیه ای خریداری کند. هدیه ای که یاد بودی از وفاداری و مهربانی او نسبت به رزوه باشد. او از هفته ها پیش متوجه نزدیک شدن کریسمس شده بود و روزهای متوالی با خود فکر کرده بود که چه برای رزوه محبوبش بخرد، چیزی که در عین مناسب بودن، ارزش شان و مقام رزوه را داشته باشد، در حالی که اکنون محصول ماه ها رنج خود را بیش از یک دلار و هشتاد و هفت سنت نمی یافت. بی اختیار مقابل آیینه رزدی که بین دو پنجره قرار گرفته بود آمد و نگاهی به آن انداخت.

چهره ای ظریف و زیبا دید که در آن دو چشم درخشان می درخشید و هاله ای از گیسوان طلایی گردش فرو ریخته بود. چند لحظه متفکر و مغموم به آن نگاه کرد . آن وقت دست برد و بند گیسوان را از هم گشود، در یک لحظه آبشاری از تارهای طلایی به روی شانه های فرو ریخت. در این کاشانه فقر زده و در بین افراد خانواده، فقط دو چیز وجود داشت که برای صاحبانشان غرور و مباهات فراوان ایجاد می کرد: یکی ساعت طلای جیبی رزوه که از پدر بزرگش به او به ارث رسیده بود و تنها دارایی کوچک قیمتی آن خانواده را تشکیل می داد و دیگری گیسوان و فریبنده و روح نواز مهره که هر تماشاگری را بی اختیار به تحسین و ستایش وا می داشت. این تارهای زرین به قدری زیبا و شفاف بودند که اگر ملکه باستانی سبا با آن همه ثروت و شهرتش در آن حوالی می زیست مهره هر روز صبح برای اینکه جواهرات کم نظیر ملکه را از رونق و جلا بیندازد، تعمدا گیسوان خود را از پنجره به بیرون می افکند و به دست نسیم فرحناک می سپرد ـ همانطور رزوه هم به قدری به تنها یاد بود پر بهای خانوادگی خود افتخار داشت که اگر پیچ و مهره با تمام گنجینه بی حسابش در هماسیگیش منزل می گرفت، هر روز مخصوصا ساعت طلا را برابر چشمش از جیب در می آورد تا سرانجام سلطان توانگر را از خشم و حسد دیوانه کند.

(Visited 7 times, 1 visits today)
درباره پارس متال

سایت ما: پارس متال ادرس تلگرام ما: ادرس کانال ما : parsmetalbm ادرس اینستگرام ما: parsmetalbm

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A