این داستان درباره پیچ لاغر اندمی است که عاشق فوتبال بود. در تمام تمرین ها سنگ تمام می گذاشت اما چون جثه اش نصف سایر مهره های تیم بود تلاش هایش به جایی نمی رسید. در تمام بازی ها، ورزشکار امیدوار ما روی نیمکت کنار زمین می نشست اما اصلا پیش نمی آمد که در مسابقه ای بازی کند. این پیچی با رزوه تنها زندگی می کرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت. گرچه پیچ همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می نشست اما رزوه همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می پرداخت. این پیچ در هنگام ورود به پیچ و مهره هم لاغرترین پیچ کلاس بود. اما رزوه باز هم او را تشویق می کرد که به تمرین هایش ادامه دهد. گر چه به او می گفت که اگر دوست ندارد مجبور نیست این کار را انجام دهد. اما پیچ که عاشق فوتبال بود تصمیم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرین ها تلاشش را تا حداکثر می کرد به امید اینکه وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند.

در مدت چهار سال دبیرستان او در تمام تمرین ها شرکت می کرد اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند. رزوه وفادارش همیشه در بین تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می کرد. پس از ورود به دانشگاه پیچ جوان تصمیم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت کرد زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرین ها شرکت می کرد و علاوه بر آن به سایر بازیکنان روحیه می داد. این پیچ در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامی تمرین ها شرکت کرد اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد. در یکی از روزهای آخر مسابقه های فصلی فوتبال؛ زمانی که پیچ برای آخرین مسابقه به محل تمرین می رفت، مربی با یک تلگرام پیش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی می کرد آرام باشد زیر لب گفت: رزو امروز صبح فوت کرده است. اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم؟ مربی دستش را با مهربانی روی شانه های پیچ گذاشت و گفت: پیچ این هفته استراحت کن. حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی. روز شنبه فرا رسید . پیچ جوان به آرامی وارد رختکن شد و وسایلش کناری گذاشت. مربی و بازیکتان از دیدن دوست وفادارشان حیرت زده شدند. پیچ جوان به مربی گفت: لطفا اجازه بدهید من امروز بازی کنم. فقط همین یک روز را. مربی وانمود کرد که حرف های او را نشنیده است. امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی کند. اما پیچ جوان شدیدا اصرار می کرد. مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد می توانی بازی کنی. مربی و بازیکنان و تماشاچیان نمی توانستند آنچه را که می دیدند باور کنند. این پیچ که هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نکرده بود تمام حرکاتش به جا و مناسب بود. تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توانست او را متوقف سازد. او می دوید پاس می داد و به خوبی دفاع می کرد. در دقایق پایانی بازی او پاسی داد که منجر به برد تیم شد. بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند مربی دید که پیچ جوان تنها در گوشه ای نشسته است. مربی گفت: پیچ ! من نمی توانم باور کنم. تو فوق العاده بودی. بگو ببینم چه طور توانستی به این خوبی بازی کنی؟ پیچ در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود پاسخ داد: می دانید که رزوه فوت کرده است. آیا می دانستید او نابینا بود؟ سپس لبخند کم رنگی بر لبانش نشست و گفت: رزوه به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه ها شرکت می کرد. اما امروز اولین روزی بود که او می توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می خواستم به او نشان دهم که می توانم خوب بازی کنم.

(Visited 5 times, 1 visits today)
درباره پارس متال

سایت ما: پارس متال ادرس تلگرام ما: ادرس کانال ما : parsmetalbm ادرس اینستگرام ما: parsmetalbm

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A