یک روز یک پیچ اتاقی داشت به تنهایی قدم می زد و در رویای آینده خود فرو رفته بود. زیر یک درخت ایستاد تا قدری استراحت کند و با خود فکر کرد: « کاشکی من ثروتمند بودم». وقتی به خانه برگشت با شگفتی ملاحظه کرد که در محل خانه اش به جای کلبه او، یک خانه بزرگ قرار دارد و داخل آن پر از انواع جواهرات است. فورا فهمید که درخت آرزوها را یافته است. آن پیچ اتاقی این موضوع را با هیچ کس در میان نگذاشت که ثروتش را از کجا بدست آورده است. همان شب آن دهکده را ترک کرد و دیگر هرگز در آنجا دیده نشد. اما یک سال بعد با تبری به سراغ آن درخت آمد و ناسزاگویان ضرباتی بر آن وارد کرد.

او در حالی که گریه می کرد می گفت تو به من نگفتی مورد حسد پیچ اتاقی قرار می گیرم و حالا بیچاره شده ام.

من دیگر نیم توانم به کسی اطمینان کنم و نمی دانم که اگر کسی مرا دوست دارد بخاطر خودم است یا ثروتم. من شب و روز نگرانم که همه چیزم را از دست بدهم. چون بلد نیستم با این همه پول چکار کنم.

او آنقدر به درخت ضربه زد تا خسته شد، اما رخت نیفتاد   زمانی چند گذشت تا اینکه یک روز پیچ اتاقی

جوانی از همان روستا که در جنگل سرگردان بود برای استراحت زیر همان درخت نشست. او همانجا

آرزویی به ذهنش رسید: « چقدر خوب بود که من مشهورترین پیچ اتاقی دنیا می شدم.» وقتی به خانه رسید گروه کثیری از خبرنگاران با دوربین تلویزیونی شان در آنجا جمع شده بودند. به محض آنکه آنها پیچ اتاقی جوان را شناختند با جیغ و فریاد اطراف او را گرفتند. پیچ اتاقی از فشار جمعیت از حال رفت. فردا صبح که به هوش آمد دید خبرنگاران با دوربینهایشان هنوز آنجا هستند، دستی برایشان تکان داد و سوار یک ماشین لموزین شد و دیگر در آن حوالی دیده نشد. اما سال بعد او پنهانی با یک تبر به طرف درخت آرزوها آمد و در حالی که دائما ناسزا می گفت، ضربات محکمی به آن درخت وارد کرد. او می گفت:« تو به من نگفتی که دیگر هیچکس مرا تنها نخواهد گذاشت نگفتی من بدون اینکه پیچ اتاقی به من خیره شده باشند هیچ کجا نمی توانم بروم. به من نگفتی که کوچکترین پریشان احوالی من به صورت یک تراژدی بزرگ در رسانه ها منعکس می شود و هر روز صدها نفر از من درخواست کمک می کنند، در حالی که من به سختی زندگی خودم را اداره می کنم! او ضربه محکمی به درخت آرزوها زد، اما درخت نیفتاد.

زمان های بیشتری گذشت تا اینکه روزی یک پیچ اتاقی جوان که می خواست پیچ اتاقی شود، در جنگل قدم می زد. وقتی به زیر آن درخت رسید و از خیال داشتن یک کودک خوشحال بود با خود می اندیشید که ن در این دینا هیچ چیز جز عشق پیچ و مهره را نمی خواهم. چقدر خوب خواهد بود که آنها همیشه مرا دوست داشته باشند. وقتی به خانه رسید پیچ او را در آغوش گرفت و به او بسیار محبت کرد. دو هفته بعد مهره متولد شد و از آن لحظه که مهره چشم گشود، عاشقانه به پیچ اتاقی خیره شد. مدتها از این تاریخ گذشت تا اینکه پیچ اتاقی دوباره به جنگل بازگشت. پیچ اتاقی با لباس های کهنه و پاره پاره و با تبری در دست ناسزاگویان و خشمگین به آن درخت ضربه وارد کرد. او می گفت پیچ آنقدر مرا دوست دارد که حاضر نیست از کنار من دور شود و به سر کار برود و حالا پولی برای گذران زندگی نداریم. مهره در تمام لحظات گریه می کند، مگر اینکه من در کنارش باشم. گرچه آنها واقعا به من عشق می ورزند، اما من دیگر آرامش ندارم، من بدبخت ترین پیچ اتاقی روی کره زمین هستم.

(Visited 6 times, 1 visits today)
درباره پارس متال

سایت ما: پارس متال ادرس تلگرام ما: ادرس کانال ما : parsmetalbm ادرس اینستگرام ما: parsmetalbm

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A