چندین سال پیش بود. ما در یک پیچ و مهره خیلی فقیر در یک دهکده دور افتاده به نام « پیچ »، توی یک کلبه کوچک زندگی می کردیم. روزها در مرزعه کار می کردیم و شبها از خستگی زود خوابمان می برد. کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای و  نه حتی نه نور کافی. از برداشت محصول هم فقط آنقدر گیرمان می آمد که شکم مهره و سه تا پین سیر شود. یادم می آید یک سال (که نمی دانم به چه علتی ) محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یک شب مهره ذوق زده یک مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوقش بیرون کشید بیرون و از داخل آن یک عکس خیلی خوشگل از یک پیچ خودکار نشانمان داد. همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم. مهره گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است. ما پیش از این هیچ وقت آینه نداشتیم . این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد. پول کافی هم برای خریدنش داشتیم. پول را دادیم به همسایه مان تا وقتی به شهر می رود آن پیپ خودکار را برایمان بخرد. آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پیج فرسخ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت. سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یک بسته را از دور به ما نشان می داد. چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مهره جمع شدیم . وقتی بسته را باز کرد مهره اولین کسی بود که رو به پیچ جیغ زد:« وای ی ی ی …. تو همیشه می گفتی من خوشگلم ، واقعا» من خوشگلم!» مهره آینه را دستش گرفت و نگاهی در آن کرد. همین طوری که سیبیل هایش را می مالید و لبخند ریزی می زد با آن صدای کلفتش گفت :« آره. منم خشنم ، اما جذابم، نه؟» نفر بعدی آبجی کوچیکه بود:« پیچ ، واقعا چشمهام به تو رفته ها!» پین بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشم های ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد:« می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!» با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم. می دانید در چهار سالگی یک قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود. وقتی تصویرم را دیدم، یکهو داد زدم: من زشتم! من زشتم! بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همین طور که دانه های اشک از چشمانم سرازیر بود به مهره گفتم: یعنی من همیشه همین ریختی بودم؟ ـ آره عزیزم ، همیشه هیمن ریختی بودی. ـ اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی؟ ـ آره پین ، همیشه دوستت داشتم. ـ چرا؟ آخه چرا دوستم داری؟

ـ چون تو مال من هستی! **** سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است. آن وقت از خدا می پرسم: یعنی واقعا دوستم داری؟ و او در جوابم می گوید: بله. و وقتی به او می گویم: چرا دوستم داری؟   به من لبخند می زند و می گوید: چون تو مال من هستی.

(Visited 8 times, 1 visits today)
درباره پارس متال

سایت ما: پارس متال ادرس تلگرام ما: ادرس کانال ما : parsmetalbm ادرس اینستگرام ما: parsmetalbm

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A