تمام مظالب نوشته شده توسط : پارس متال

درباره پارس متال

سایت ما: پارس متال ادرس تلگرام ما: ادرس کانال ما : parsmetalbm ادرس اینستگرام ما: parsmetalbm

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی […]

گویند: پارسمتال و واشر با هم برای صید به بیابان رفتند و یک رزوه وحشی و یک آهو و یک خرگوش صد نمودند، پیچ که شاه درندگان است به مهره فرمان داد: اینها را تقسیم کن. پارسمتال گفت: قربان! الاغ وحشی مال شاه ، آهو مال من، و خرگوش مال واشر . پیچ از این […]

داستان زیر را آرت بو خوالد ظنر نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یک باره به شنونده گفت تعریف می کند: مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید: ـ پیچ از خانه چه خبر؟ ـ خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد. […]

آورده اند روزی میان یک آلن مغزی و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرفت: بچه آلن : مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟ آلن مغزی : حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟ بچه آلن : چرا ما مهره داریم؟ پیچی : خوب پسرم. ما […]

یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلوی اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود: « دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود در گذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار می شود دعوت می کنیم.» در ابتدا، […]

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیچ که در حال مرگ است. یک پین که قبلا […]

دو روپیچ توپیچ در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست. هر بار که روپیچ توپیچ با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت . آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند. اما […]

  یک دلار و هشتاد و هفت سنت. همه اش همین بود ـ و شصت سنت آن هم سکه های یک سنتی بود؛ سکه هایی که طی مدت درازی یک سنت و دو سنت در نتیجه چانه زدن با بقال و سبزی فروش و قصاب کرد هم آ»ده بود؛ سکه هایی که با تحمل حرف […]

یک روز بعد از ظهر وقتی شی بولت داشت از کار بر می گشت خانه، سر راه پیچ را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون پیچ برای او دست تکان داد تا متوقف شود. شی بولت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. پیچ […]

پیچ زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد. کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند. پین حلال زیبای درون چشمه دید، آن را برداشت و خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد. در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی به حالت ضعف افتاده بود. کنار او نشست و از […]

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A