پیچ و مهره

19ارد 1396

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی […]

19ارد 1396

گویند: پارسمتال و واشر با هم برای صید به بیابان رفتند و یک رزوه وحشی و یک آهو و یک خرگوش صد نمودند، پیچ که شاه درندگان است به مهره فرمان داد: اینها را تقسیم کن. پارسمتال گفت: قربان! الاغ وحشی مال شاه ، آهو مال من، و خرگوش مال واشر . پیچ از این […]

19ارد 1396

داستان زیر را آرت بو خوالد ظنر نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یک باره به شنونده گفت تعریف می کند: مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید: ـ پیچ از خانه چه خبر؟ ـ خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد. […]

19ارد 1396

آورده اند روزی میان یک آلن مغزی و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرفت: بچه آلن : مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟ آلن مغزی : حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟ بچه آلن : چرا ما مهره داریم؟ پیچی : خوب پسرم. ما […]

19ارد 1396

یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلوی اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود: « دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود در گذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار می شود دعوت می کنیم.» در ابتدا، […]

19ارد 1396

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیچ که در حال مرگ است. یک پین که قبلا […]

19ارد 1396

دو روپیچ توپیچ در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست. هر بار که روپیچ توپیچ با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت . آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند. اما […]

19ارد 1396

  یک دلار و هشتاد و هفت سنت. همه اش همین بود ـ و شصت سنت آن هم سکه های یک سنتی بود؛ سکه هایی که طی مدت درازی یک سنت و دو سنت در نتیجه چانه زدن با بقال و سبزی فروش و قصاب کرد هم آ»ده بود؛ سکه هایی که با تحمل حرف […]

19ارد 1396

یک روز بعد از ظهر وقتی شی بولت داشت از کار بر می گشت خانه، سر راه پیچ را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون پیچ برای او دست تکان داد تا متوقف شود. شی بولت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. پیچ […]

19ارد 1396

پیچ زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد. کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند. پین حلال زیبای درون چشمه دید، آن را برداشت و خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد. در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی به حالت ضعف افتاده بود. کنار او نشست و از […]

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A