آرشیو برچسب ها : پیچ

آورده اند روزی میان یک آلن مغزی و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرفت: بچه آلن : مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟ آلن مغزی : حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟ بچه آلن : چرا ما مهره داریم؟ پیچی : خوب پسرم. ما […]

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیچ که در حال مرگ است. یک پین که قبلا […]

دو روپیچ توپیچ در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست. هر بار که روپیچ توپیچ با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت . آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند. اما […]

پیچ زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد. کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند. پین حلال زیبای درون چشمه دید، آن را برداشت و خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد. در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی به حالت ضعف افتاده بود. کنار او نشست و از […]

کشی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو پین توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است که از خدا کمک بخواهیم . بنابراین دست به دعا برداشتند و هر کدام گوشه ایی از جزیره […]

یادم میاد اول دبستان که بودم، روزی معلم مون به پیچ های کلاس گفت که می خواد به ما یه بازی یاد بده. او از ما خواست که فردا هر کدوم یک کیسه پلاستیکی برداشته و درون اون به تعداد آدمایی که از اونها بدمون میاد، پیچ چهار سو ریخته و با خودمون به دبستان […]

این داستان درباره پیچ لاغر اندمی است که عاشق فوتبال بود. در تمام تمرین ها سنگ تمام می گذاشت اما چون جثه اش نصف سایر مهره های تیم بود تلاش هایش به جایی نمی رسید. در تمام بازی ها، ورزشکار امیدوار ما روی نیمکت کنار زمین می نشست اما اصلا پیش نمی آمد که در […]

یک روز یک پیچ اتاقی داشت به تنهایی قدم می زد و در رویای آینده خود فرو رفته بود. زیر یک درخت ایستاد تا قدری استراحت کند و با خود فکر کرد: « کاشکی من ثروتمند بودم». وقتی به خانه برگشت با شگفتی ملاحظه کرد که در محل خانه اش به جای کلبه او، یک […]

دو پیچ بعد سالها در اتوبوس یکدیگر را دیدند و مشغول صحبت شدند. پیچ مهره گفت: « یادته؟ سال آخر دبیرستان! چه کتکی از پیچ مهره خوردم؟! چون از ریاضی تجدید آوردم، نمی دونم کدوم نامردی جزوه من رو کش رفت و باعث شد که ترک تحصیل کنم.» پیچ مهره هم در حال خنده گفت: […]

توی قصابی بودم که یه پیچ اومد تو به یه گوشه وایستاد. یه مهره خوش تیپی هم اومد تو گفت: پیچ مهره دستت پیج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم آقای پیچ مهره شروع حکرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش همینجور که داشت کارشو می کرد روبه پیچ کرد گفت: چه مخای […]

  • 1
  • 2
%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A